|
زیر زمین خروشان
|
نابخشوده داستان انسان است ، داستان تمام انسانها. در واقع نابخشوده بودن ارتباطی با شرایط اجتماعی و اقتصادی ندارد و بر خلاف تصور عموم رابطه ای با دیدگاه انسان نسبت به زندگی ندارد مطالبی که در این آهنگ می بینیم دقیقا مسائلی است که بین تمام انسانها مشترک است.
هر کس اگر به گذشته اش نگاه کند به سادگی می بیند که چطور در گذر زمان مجبور شده خواست ها و تمایلات خود را تغییر دهد و بعضا برخی از آنها را فراموش کند. انسان ها در توجیه این تغییرات و یا فراموش کردن ها اعتقادات مذهبی ، اجتماعی ، قومی و یا رسوم و یا حتی منطق را قرار می دهند و بدین سان این تغییرات را الزامی و بدیهی می انگارند. در اینجا نمی توان نقش تربیتی والدین را در نظر نگرفت. خانواده ها با توجه به تربیتی که به ارث برده اند کودکان را رام می کنند که اگر نکردند جامعه این کار را خواهد کرد. بعد یا انسان رام می شود یا تنش عصبی حاصل از جدال خواست های درونی اش با اجتماع از او یک مجرم می سازد ، مجرمی که یا به جامعه آسیب می رساند یا به خودش. اما در هر کدام از این حالت ها همواره جدالی بی پایان بین خواست های واقعی انسان و الگوهای قراردادی شده جامعه در درون انسان وجود دارد که هرکسی اگر چند لحظه به درونش بنگرد آن نبرد را می بیند. این همان رام شدنی است که در ابتدای آهنگ به آن اشاره شده است رام شدنی که انسان در نهایت به آن تن می دهد.
درد و خفت همیشگی در واقع اشاره به درد دوری انسان از خواست های واقعی اش و خفت حاصل از اجبار به اطاعت کردن است که همواره تا دم مرگ با انسان است.
در دوران نوجوانی محروم از آرزوها و تفکرات زیر شلاق که همان فشار خانواده و اجتماع است ادامه می دهد و بعد از رسیدن به دوران جوانی یعنی دورانی که انسان در اثر اعتماد به نفس بسیار تصور می کند قادر به انجام دادن هر کار است به خود قول می دهد که از این پس آرزوهایش را دنبال کند و خودش برای آینده اش تصمیم بگیرد. در حالی که هیچ وقت نتوانسته احساساتش را دنبال کرده و آزاد باشد در واقع هرگز واقعا خودش نبوده است.
آنها که در واقع اشاره به خانواده و جامعه دارد همواره سعی کرده اند تا هستی او که شامل افکار ، احساسات و آرزوهایش هستند را به تاراج ببرند. و در واقع او در نبردی با خانواده و اجتماع در گیر شده که قبل شروع این نبرد بازنده بوده است و او با جگری سوخته و روحی خسته از این نبرد تنها و در مانده است و در واقع حالا که به میان سالی گام نهاده گویی دیگر کسی برایش اهمیتی قائل نیست زیرا که او تسلیم شده و نبردی درکار نیست.
در واقع شاعر زندگی را نبردی بین انسان و شرایط اجتماعی و خانوادگی تشبیه کرده که هدف خانواده و جامعه از این نبرد خرد کردن انسان تا لحظه تسلیم او و پذیرفتن سرنوشتی است که به اصطلاح برایش مقرر بوده است.
بعد از این تسلیم به قول شاعر ناشی از زجر خستگی و ناامیدی انسان موجودی می شود که دیگر نمی تواند بجنگد و اصولا احتیاجی به جنگ نیز وجود ندارد ، زیرا همین شکست احساس خفتی را در انسان بوجود می آورد که هر لحظه انسان را ضعیف تر می کند تا اینکه انسان در میان سالی در درون به سان پیر مرد خسته و رنجوری می شود که آماده مرگ خفت آور و توام با شکست است. در واقع انسان از نظر شاعر همواره محکوم به ارضا کردن اجتماع یا خانواده یا دیگر نهادهایی است که با آنها ارتباط نزدیک دارد و هرگز فرصتی به او داده نمی شود تا بدنبال خواستها و تمایلات خود رفته و خودش باشد. در اواخر آهنگ شاعر اعتراف می کند که این در حقیقت داستان زندگی خودش است و در پایان مخاطبین را نیز مفتخر به لقب نابخشوده می کند و در واقع می گوید که این نابخشودگی خاصیت تمامی انسانها است.
در کلیپ این آهنگ نیز دنیای نابخشوده مانند فاضلابی مرطوب است و از همان ابتدا شخصیت هایی که چهره اشان مشخص نیست در حال تصمیم گیری برای او هستند این شخصیت ها همان اجتماع و خانواده و دیگر نهادهای تاثیر گذار در زندگی نابخشوده اند.
در اوایل کلیپ نابخشوده با دیواری روبرو است که همان موانع خانوادگی و اجتماعی است وقتی شروع به کندن می کند تا در نهایت به آزادی برسد. نوجوانی بیش نیست اما هنگامی که کندن دیوار تمام می شود خاک دیوار ساعت را که همانا زمان و یا عمر است می پوشاند هنگامی که نور حقیقت و رهایی به او می تابد در می یابد که راز و کلید رهایی چیزی نیست جز مرگ و می فهمد که عمرش رو به اتمام است اما با بیان نکردن این حقیقت به دیگرانی که مانند او در راه آزادی خود با زندگی می جنگند نه تنها به آنها اجازه نمی دهد تا از تونلی که کنده استفاده کنند یا در حقیقت مجبور به کندن تونلی دیگر یا طی کردن راه دیگری نشوند بلکه با این کلید راه را بر آنها می بندد و آنها را مجبور می کند تا مانند خودش این راه را دوباره طی کرده و عمرشان را به حفر دیوار و مبارزه با سرنوشت صرف کنند و سپس در حالت تسلیم و با خفت سر به زمین گذاشته و به انتظار مرگ می نشیند.
قسمت اول
خون تازه ای به زمین می پیوندد
و به سرعت رام می شود
در میان درد و خفت همیشگی
پسر جوان قوانین زندگی را می آموزد
در دورانی که این کودک رشد می کند
این پسر شلاق خور کار غلطی انجام داده است
محروم از تمام افکارش
مرد جوان تلاش می کند و ادامه می دهد
در این حال به خود قول می دهد
که از این پس کسی آرزوهایش را از او نگیرد
آنچه که احساس کردم
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
انگار که نبودم
انگار که ندیدم
و کسی نیز نخواهد دانست که چه بوده است
آنچه احساس کردم
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
هرگز آزاد نبودم
هرگز من نبودم
پس من تو را نابخشوده می خوانم
آنها زندگی اشان را وقف تاراج و غارت
هستی او کرده اند
او همواره سعی کرده که تمام آنها را راضی نگه دارد
و اکنون او این مرد جگرسوخته است
او در تمامی لحظات زندگی اش
به طور همیشگی جنگیده است
اما او قطعا در این نبرد پیروز نخواهد شد
و اکنون او مرد خسته رنجور و شکسته ای است
که دیگر اهمیتی برای کسی ندارد
در انتها پیرمرد آماده می شود
تا با خفت وخواری به سوی مرگ برود
آن پیرمرد اینجا من هستم
آنچه که احساس کردم
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
انگار که نبودم
انگار که ندیدم
و کسی نیز نخواهد دانست که چه بوده است
آنچه احساس کردم
آنچه که درک کردم
هرگز در ظاهرم و اعمالم نشان ندادم
هرگز آزاد نبودم
هرگز من نبودم
پس من تو را نابخشوده می خوانم
تو به من لقب دادی
من نیز به تو لقبی اعطاء می کنم
پس من تو را نابخشوده می خوانم
انسان سیب را خورد سیبی که نباید آن را می چید و می خورد اما اگر نباید آن را می خورد اصولا چرا این میوه به وجود آمد جواب ساده است تا انسان آن را بخورد.
داستان ما ، آدم و حوا را حتما شنیده اید. داستانی که در آن انسان از بهشت اخراج شده به زمین تبعید می شود. آیا تا بحال شنده اید که انسان مجرم را به جای خوب و خوش آب وهوا تبعید کنند مسلما جوابتان منفی است.
پس زمین جای بسیار بدی است اما نه فقط از نظر آب و هوا بلکه از لحاظ کیفیت زندگی. آدم و حوا میلیون ها سال است که رفته اند اما انسان ها همچنان در تبعیدند پس انسان هرگز بخشیده نشد او از همان که آفریده شد نابخشوده بود. زیرا خدا می دانست که او سیب را خواهد خورد پس انسان نابخشوده آفریده شد. نابخشوده زندگی خواهد کرد و طبق تعالیم مذاهب اکثر انسان ها به جهنم خواهند رفت و دیگران نیز حداقل در طول عمر خود جهنم دنیا را خواهند گذراند.
یکی از نکات جالب این آلبوم ، تقریبا به یکدیگر مربوط بودن آهنگ ها به هم می باشند. برای مثال قسمت آخر آهنگ shadow of the day با صدای ضعیفی به بخش اول آهنگ بعدی یعنی What I've done ربط پیدا می کنه. البته به خیر از این مورد این دو با یکدیگر در اشعار نیز به همدیگر مربوط می شوند. همانطور که آهنگ shadow of the day در مورد امید دادن به انسان برای ادامه ی زندگی و زیبا دیدن زندگی صحبت می کند، اهنگ What I've done با به تصویر کشیدن گذشته ی انسان ، در مورد اشتباهات او در طول زندگی صحبت می کند.
اشعار این آلبوم نیز تغییراتی داشته و کم کم در حال تغییر میباشد. یعنی نسبت به آلبوم های قبلی که فقط جنبه های روانی و مشکلات شخصی رو بررسی می کردند ، این آلبوم مشکلات اجتماعی و همچنین جهانی رو بیشتر به چالش می کشاند.
از این پست ، تا چند پست دیگر ، همه ی 12 آهنگ این آلبوم رو مورد بررسی قرار میدم.
همچنین ترجمه ی کامل اونها رو همراه با تفسیرشون قرار خواهم داد. امیدوارم که لذت کافی رو برده باشيد